تبلیغات
خاطرات و لحظه های شاعرانه در دزفول - آرامشی دوست داشتنی رود دز دزفول

مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1396
1

آرامش دوست داشتنی دز، کنار کهن پل دزفول
کم کم داشت پهنه ی نورانی خود را بر دوش می کشید و پایین می رفت تا ماه میهمان آسمان شود. فکرش پر بود از روزهای گذشته ، روزهایی که به این خاک و این زمین تابیده بود روزهایی که خنده های ته دل دیده بود ,گریه های از ته دل..  ,فکرش مشغول مرور خاطراتش بود ... همین دیروز لب ساحل عاشقی قدم می زد، پیرمردی بادبادک های رنگی را با مهربانی می فروخت و کودکی لبه ی چادر مشکی مادرش را می کشید و با هیجان فریاد میزد صورتی ... .
چشم هایش بسته بود عقب تر رفت نه 2روز نه 3روز نه ده سال نه بیست سال که 100سال قبل را به خاطر آورد ,رود خروشان تر بود و ساحل ساده تر هرچه بود سنگ بود و دل هایی بی الایش که پای همین رود، با دل و جان  به رخت های چرک چنگ می زدند تا پاک شود و به این بهانه روح خسته و  زخمی  خود را در زلال ارامش آب دز شستشو می دادند و رخت هایشان بهانه ای بیش نبود..
چشم هایش را باز کرد امروز را تصور کرد
آسمان آبیست
دز پابرجاست
و کهن پل دزفول استوار
آن جوان عاشق امروز تنها نیست
و دختر با بادکنک صورتی بازی می کند
همچنان پیر مرد بادکنک فروش فریاد می زد
بادکنک دارم...

متن : سارا انصاری
عکس : محمد آذرکیش





طبقه بندی: رود دز دزفول،  خاطرات و متن های ادبی، 
برچسب ها: دزفول، رود، دز، رود خانه دز، آرامش، شهر دزفول، روز رود دز،
ارسال توسط نجمه نوری
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin