تبلیغات
خاطرات و لحظه های شاعرانه در دزفول - صدای رود دز دزفول صدای زندگیست

مرتبه
تاریخ : جمعه 9 تیر 1396
رود دز دزفول
تابستان که از راه می رسد ، کوره خورشید داغ تر می شود . کم کم شرجی ها  هم  گرما را همراهی می کنند تا فصل خرماپزان ، با تمام قدرت ، خود را نشان دهد . فصلی که   برایمان خاطره انگیز است .

تابستان برای ما زنگ تفریحی طولانی بود که  برای  رسیدن آن لحظه شماری می کردیم .  ظهرهای تابستان که برای بزرگترها خواب آور بود ،  برای ما آغاز بازی و شیطنت بود .
  چه روزهایی که با وعده ی بردن به عروسی ما را  به زور خواباندند و چه ظهرهایی که  فقط به این امید خوابیدیم که عصر بتوانیم در حوض ، شنا کنیم !

  بعدها که مشغله های زندگی ،  آرزوی  خواب ظهر را به دلمان گذاشت ،  چقدر تاسف خوردیم از نخوابیدن های ظهرهای  تابستان !

چقدر روز شماری می کردیم  تا یک روز  بزرگترها با بچه های فامیل ما را به علی کله ببرند ! و با چه شور و شوقی در جمع کردن وسایل کمک می کردیم .

شیرین ترین خاطرات تابستانی  ما در ساحل رود دز و کت های بالا رود شکل گرفت .
در کنار سنگهای درشت ساحل که به سختی میان آنها  قدم می زدیم .
درشتی هایی که زیر پایمان پرنیان می آمد .
صدای رود دز از همان کودکی در گوش ما طنین انداز شد و خنکای آبش که مهربان تر از نوازش های مادرانه بود . 


صرف ناهار در کت های بالارود ، دلنشین ترین خاطرات کودکی ما شد .

دزفول کت
دستان ما در دست بزرگترها بود که به آب می زدیم . خنکای آب ، حس لطیفی می بخشید که نشاط آور  بود همان انرژی مثبتی را می داد که امروز  به  دنبال آن هستیم !

برادران که شنا کنان رود را طی می کردند و از روی آسیاب ها به درون آب می پریدند ، قهرمان قصه های کودکی ما شدند . چه احساس غروری می کردیم که بزرگترها می گفتند  :
همه مردان دزفولی شنا بلدند !!
مگر می شود  در کنار این رود و آسیاب ها ، شنا یاد نگرفت ؟!
و با افتخار می گفتند : آب علی کله خودمون را هیچ جا ندارد !
این گفته ها  در خانه ذهنمان ثبت می شد و  رود دز را برایمان دوست داشتنی تر می کرد .

موسیقی دلنشین رود ، زلالی و خنکای آن ، عشق به سرزمین مادری را  در دل ما افزون تر می ساخت .

رود دز برای ما تنها یک تفریحگاه نبود  این رود بخشی از هویت ما شد که در کنار آن  قد کشیدیم  و بالیدیم .
خاطرات بزرگترها را از  رود و کت ها و آسیاب ها به گوش جان  می شنیدیم .

بزرگترها از نغمه ی رود هم برای ما می گفتند که شبها از پشت بام  به گوش اهالی محل  رسیده بود .  باورش برایمان سخت بود که در شهر چه آرامشی برقرار  بوده که اهالی از پشت بام صدای  رود را  می شنیدند ! 

این رود در واقعیت و رویاهای ما جاری است حتی در ادبیات ما هم راه یافت .
در شعر و ترانه ، در قصه ها و  آیین های ما هم  نغمه ی رودخانه  به گوش می رسد .

در کنار  دز ،  زیباترین تابلوهای طبیعت از طلوع و غروب خورشید و از خروش کف آلود رودخانه  شکل می گرفت . 

اکنون دزفول را با  رود دز می شناسند . سالهاست این رود میزبان گردشگرانی است که  برای لذت بردن از خنکای آب و نسیم ساحل آن به این شهر می آیند .

  این رود بخشی از هویت ماست که به آن عشق می ورزیم  و  نوایش ، دلنشین ترین نغمه ای است که مردم این دیار به یاد دارند.
در کنار این رود می توان شعر سرود ، داستان نوشت ، خاطره تعریف کرد .

در کنار این رود می توان زندگی کرد و خاطراتی  به سرزندگی  و  پاکی رود دز  خلق کرد .

متن: فاطمه سادات اشرفی زاده
عکس: محمد آذرکیش




طبقه بندی: رود دز دزفول،  خاطرات و متن های ادبی، 
برچسب ها: دزفول، خاطرات، متن ادبی، رودخانه دز، کت، علی کله، شنا،
ارسال توسط نجمه نوری
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin